من مست و تودیوانه ما را که برد خانه
من چند تو را گفتم کم کن دوسه پیمانه
در شهر یکی کس راهوشیار نمی بینم
هر یک بدتر از دیگر شوریده و دیوانه...
نوشته شده توسط ساقی در یکشنبه 1388/06/15 ساعت 12:30 موضوع | لینک ثابت
کلاغ بخت
عشق را
به دنیا ندادیم اما
دختری که در من عروس می شود
به پای قار قار
سیا ه ،
رنگ می زند به بخت من کلاغ
می پرد به شاخه های من،
و درخت- بودنم را
می کِشد سیاه ؛
نمی پرسی
خورشیدم را کجا شب می کنم
که خواب هایم نمی خوابند از
کبریتهای که به جانم بگو
مگوهایی در من
به سمت عروض آمدند و
خفه شدند در شعر
دریچه ها یا د گر فته اند
رو به سیاهی ببندند
ُو پرت
پَلا بنویسند:" کلاغ "
لی لی بلدم
نمی آیم به با زی
کج افتا ده ام با خودم
و پدر کشتگی با خودم
اصلن فصل خنده ها یم
بی اعتما دند به سبزی بهار
گفتم از دهن این نوشته ها
گُل بر نمی آید ....گِــل !
آخر این که خیابانهای پُر درخت
به سمت قصه های پُر کلاغ
اتفاقا به خانه می رسد اما
هیچ خا نه ای شکوفه نمی زند
از کلاغ !
نوشته شده توسط ساقی در شنبه 1388/06/07 ساعت 12:30 موضوع | لینک ثابت
و من اگر "ساقی "کوچکی بودم
آنقدر دوستت نداشتم
که چکه کنی از دلم
از لبم
آنقدر که
لکنت بگیرد
ق
ل
م
م!
نوشته شده توسط ساقی در شنبه 1388/05/10 ساعت 11:43 موضوع | لینک ثابت
ببین! خانوم بهار چطوری با لباس سبز عروسیش روی ترش زمستون رو کم میکنه،ببین شبنم های خوش بر و رو چطور خودشون رو توی وسعت پنجره جادادن تا به زندگی لبخند بزنن!ببین تن خورشید هنوز داغه تا آدمهای یخی رو آب کنه ...چقدر زمان گذشته و هنوز باران عاشقه که زمین و زمان رو خیس نجوای سرخش کنه...میخوام بگم تو هم میتونی یه آدم رویین تن باشی که با نفسهات حقیقت رو استشمام کنی و هر روز که از خواب بیدار میشی با لبخند به زندگی سلام کنی و در گوشش بگی که من هنوز جوشانم ،یه موج سر کشم-پر از انرزی بودن ،پر ازپر و بال ،پر از شکوه عاشقانه ی خدا ....!گلهای بابونه و شقایق دارن خودشون رو به سرنوشت بهاریت گره میزنن چرا یه موج آبی نشی که دل دریایی باشه ؟!هر چی خاطره ی بد داری هر چی نفرت از اونا که ...از ذهنت به کلی فرمت کن، تو که فراموش کردن رو خوب بلدی!!چشات رو بشور و به قول سهراب یه جور دیگه ببین یه جوری که هر چی ستاره هست تو آسمون دلت نورانی بشه.بزار دلت رو وازه های آبی پر کنن بزار هر چی شقایقه تو دستات خونه کنه بزار اجاق گرم محبت قلبت رو بتپونه...کوله بارت رو بردار به راه بیفت و به اون نغمه ها که دارن صدات میزنن سلام بده ،اگه دلت گرفت تو یه بیابون پر از خدا فریا د بزن و خدایی که همین نزدیکهاست رو استشمام کن ،اجازه بده این حس و حال تو وجودت قدم بزنه ...یه نفس عمیق...حالا خوشحال باش که خودت رو تو یه مشت کلمه ی آبی پیدا کردی و نفرت رو زیر پات له...به آدمی که داره تو وجودت جوونه می زنه سلام کن و به اون آدم مایوسی که اجازه نداد زندگی کنی بدرود بگو...خانوم بهار میگه: بابونه ها خودشون رو به سرنوشت بهاریت گره زدن یه عالمه شقایق هم که تو دستاته تا زندگی کنی ..تا تولدی دوباره ... حالا تا دیر نشده بیا شمع ها رو فوت کن که تولدت خیلی خیلی مبارک
نوشته شده توسط ساقی در چهارشنبه 1388/01/05 ساعت 19:48 موضوع | لینک ثابت
حس مي كنم كه ميز فاصله ي كاذبي ست
در ميان گيسوان من و
اين غريبه ي غمگين
حرفي به من بزن
آیا كسي كه مهرباني يك جسم زنده را به تو مي بخشد
جز درك حس زنده بودن از تو چه مي خواهد ؟؟
نوشته شده توسط ساقی در شنبه 1387/11/26 ساعت 22:36 موضوع | لینک ثابت
لحظه هام دلهره ی تو رو دارن، مدام حوصله شون سر می ره،روزای تکراری هر روز می آن و میرن،یه مشت خاطره یه مشت غبار دور و ورم پرسه میزنن ...کسی واسم نمونده جز تو که خود عشقی؛ تویی که خوب می دونی من کی ام چی ام ...بدجوری دلم گرفته رنگ غروبم .گفتم واست نامه بدم تویی که نوشته های بیرنگمو بیرنگ میخونی:سلام!سلام عشق من!خدای مهربونم!رحمن و رحیمم ،خدای تنهای پاک،خدای صادق و یه رنگ،خدای عشق!عشق اول و آخرم تویی ،توکه رنگ دنیا و آدم رنگیا نیستی نه دروغ نه ریا نه هوس بهت راه نداره .واسه خودت کسی،اون جوری من رو میبینی که هستم نه اونجوری که تو تصور آدمکام!چقدر به فکرم بودی وقتی نبودم من رو آفریدی تا ارزش" بودن" پیدا کنم اون موقعه هیشکی بهم فکر نکرده بود هیشکی...تو بهم فکر کردی، دوستم داشتی؟ها؟!یادته..؟بچگیا بابادکای بی ریا رو دوتایی هوا می کردیم،شور و هیجان قلبم رو میزد با بادبادکا میپریدم آدمکا تو قصه مون نبودن!!صدتا دریا، درخت، خاطره، چشمه، گل تو فکرم راه می رفت..".تنهایی" امون لحظه هامو بریده ،نباید تباه بشم باید یه آدم بیرنگ قصه مو رو شروع میکرد واسه دوست داشتن ...یکی صاف و ساده یکی خوب...یکی که دلش واسه بادبادکاش بچه میشد!درخت و دریا دلش رو تنگ میکرد،تنگ عشق،تنگ خدای دردونه...اما خدای من هیشکی واسم نمونده، تو دنیای سنگی همه سنگی از آب درمی آن!تو دنیای آدم رنگیا هرکی قیمت بنزش بالاتره آقاتره!!هر کی عشوه تره خانم تره،هرکی کلک تره زرنگ تره...هیچ چشمی برق آشنایی نداره، محبت ...؟!جایی خونه نداره؟کسی قلب محبت رو نمیتپونه ،خدای مهربونم آدم رنگیا بی خیال ان میگن:نباشی، بیخیال هیچم جات خالی نیس ،تو نه یکی دیگه...دلشون صدتا عشوه ی از ما بهترونا دیده،صدتا صدای ناز نازی...صدتا هوس...به رویای بچگونه ی ما به عشقای ساده ی ما میخندن...کاش این همه رنگ این همه مداد رنگی نبود تا خودشونو هر روز یه رنگ تازه نمی زدن تا دنیا آبی می موند. مثل بادبادکامون بازیگوش میموندیم اماهنوزآسمون رفتن رو دوست داشتیم و نردبونی میساختیم تا خود خود خدا...
دلتنگتم بدجوری بگو نامه مو خوندی و ببخش اگه حوصلتو ...
گیرنده:خود خدا همون خوبه خوبه که از رگ گردن بهم نزدیکتره
فرستنده:همون خیلی بده که بد جوری دیونته
تاریخ:همیشه ها،هرغروب که دلت واسم،دلم واست تنگه
امضا:خیلی دوستت دارم یکم دوستم داشته باش
نوشته شده توسط ساقی در پنجشنبه 1387/05/17 ساعت 20:50 موضوع | لینک ثابت
خدایا مبعوثم کردی تا پیامبری عاشق باشم که دریای دلم را تلاطم عشق زیرو رو کند تا جهان را به عشق فراخوانم که دوست بدارند بی آنکه بخواهند دوستشان بدارند ،بی آنکه به جسمانیت عشق نگاه کنند روح عشق را ببینند. گفتم" سی مرغ "عاشق، سیمرغ میشودومنصور عارف، انا الحق و شما که مجنونید در جزیره ی عشق لیلی باشید !
ظلم ظالمان را دیدم که له ام کردند سعی کردم به خاطر بالهای زخمی اشان چیزی نگویم وبالشان رامهربان ببندم غرورم را شکستن تا انسان بودنم رابشکنند و من به بزرگی تو چنگ زدم تا متواضع بمانم، با دلهای چرکین آمدندتا انتقام ناکامی هایشان را از من بگیرند می دانستم و ماندم تا سنگ صبورشان باشم چون بال زخمی شان رامی دیدم...خدایا تمام وجودم را از محبتت سر شار کردم تا نیرو بگیرم تا اگر بخواهند به خیالشان شکستم دهند من انسان بمانم!!
صداقتم را به خیابان بردم و به تک تک آدمها نشان دادم سوز انسان دوستی ام را ندیدند و من آنها رامی دیدم که در پشت سایه ی تنهاییشان می گریستن... نفرت و انتقام زیر پیراهنشان خانه کرده بود وبه جنگ عشق می آمدندو آنهاقلبم را که با تمام یاسها می زد ندیدند...انگار سقراطی میان یونانیان بودو بایستی شوکران مرگ را به کامش می نوشیدند تا بیدار نماند!؟
دلم چون کودکی معصوم به حال بی کسیهای کودکانه ی بشر می سوخت و بضاعتم لبخندی بود که هدیه اش می کردم خدایا مرا ندیدند حرفی نیست ،تو را که با تمام بزرگی ات که در من جاری بودی چرا ندیدند؟خدایا بزرگترین گناهم این بود که خواستم دوست بدارم و مرا ببخش چون نفرت را یاد نگرفتم ،یاد نگرفتم کجا لباس ریا بپوشم کجا دروغ ؛ا کینه ؛قساوت قلب را به کا ببرم ، حالا من شکست خوردم یا آنها که تو را از پشت پرچین محبت ندیدند؟
بی دلی در همه احوال خدا با او بود او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد
خدایا زندگی سخته توی دنیایی که آدماش از کنار هم می گذرن و همدیگرو رو نمی بینن همه ادعای عشق میکنن اما شیفته ی خودشونن و خبر ندارن و اگر صادق باشی تو را دیوانه می خوانند چون هیچ گاه دروغ گفتن رانیاموختی اونها که بالشون زخمیه اگه بالشون رو ببندی بالت رو می شکنن تا انتقام زخمشون رو ازتو بگیرن که" ستم" را نیاموختی تو که خواستی یه چشمه ی زلال باشی اون قد که ماهی های ته دلت رو هم ببینن،چرا ندیدند؟؟
نوشته شده توسط ساقی در پنجشنبه 1387/01/22 ساعت 21:15 موضوع | لینک ثابت
وقتی دلتنگیها بهم رو می آرن نوشتن رو به خودم تزریق می کنم تا دردای توسینه ام آروم بگیرن ...كاش يه روز دوباره بچه مي شديم و خوشبختيمون رو با چنتا عروسك و يه تاب قسمت مي كرديم و دلخوشيمون چنتا شكلات بود كه با عروسكمون نصف مي كرديم و وقتي اونا رو با هم مي جوييديم به هم چشمك مي زديم ...كاش جربزه شو داشتيم صداي دلمون رو بشنویم و با اون صدا زندگي كنيم و يه روز كه به كوه مي زديم غم برگشتن عذابمون نمي داد...كاش پشت نيمكتا ي كلاس اول يه با ر ديگه "الف"رو هجي مي كرديم و وقتي هجي كردنش رو ياد مي گرفتيم از ته دل خوش مي شديم !!كاش يه روز از خيابون دل يه اقاقی گيج مي گذشتيم و حسرت عطر كسی دلمون رو تا خدا مي برد ...من چمه؟؟!! كه پيله كردم به پيله ي تنهاييم ؛پيله كردم كه تنها نمونم اما تو ي پبله ي تنگم حسرت پروانه شدن من رو كشته!! بدشانسی که رو بیاره به آدمای سنگی می رسی ؛آدمايي كه از خودشون خاطره هاي سنگي به جا مي زارن آدماي بت سنگي كه هيچ وقت نخواستن با صداي دلشون زندگي كنن و اين آدما سر راه تو سبز ميشن كه يه عمر پي فرصتي هستي تا با صداي دلت زندگي كني اون وقت بق مي كني و يه انفجار بزرگ تو دلت شعله ور ميشه كه روحت رو بد جور مي سوزونه اون وقته که دلت كودتا مي كنه و توي يه جمهوري شكست خورده دست و پاي گريه هات ميشكنه ...
يادم نمي آد آدرسي رو اشتباهي رفته باشم كه همش به آدرساي غلط غلوط میرسم ..به بمبس.. .شايد ديونه ها از ما خوشبخت ترن كه هميشه خندون و انگار هر چي براشون پيش مي آد همش خوش بياريه و ما هر چي خودمون رو از سرسره هاي زندگي پايين مي اندازيم هيچ هيجاني ما رو به وجد نمي آره شايد نمي دونيم ونمي خوايم بدونيم دلمون ديونه ي كيست !!اين روزا هر چي با ساحت آيينه خلوت مي كنم هر چي جاده ست رو پيش مي گيرم هيچ راهي من رو به غربت خودم نمی رسونه..!!
نوشته شده توسط ساقی در چهارشنبه 1386/12/15 ساعت 14:37 موضوع | لینک ثابت
من مربوطم به شماره ي شناسنامه ام وخيابان كه كه دوست دارد اين عطر... اشتباهي اشتباه ميشويم بزرگ معادله اي كه تن نميدهد به ساده شدن! سرخ پوشيديم كه بنويسيم و نشد سرخ چكه چکه از دستم جهان به بودن خود عادت داشت درخت قكر خيابان بود و من اسير زني كه در من راه مي رفت فكر كن هفت ريشتر زلزله به شهر چشم هايم و زمين به بلندي،بلندي به زمين كه پا... و شديم شعري بر اين ديوار كه پا به پاي درخت خانه ريختيم به پاييزت!!
نوشته شده توسط ساقی در دوشنبه 1386/10/03 ساعت 22:16 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

من ساقی ام و عشق شیرین ترین کلمه ست که وقتی هجی میکنم از صدا کردنش لذت می برم و اینجا هم فریاد کده امه که امیدوارم صدام آزارتون نده شما هم اگه فریادی دارین بیارین با هم بزنیم...هر از گاهی دلم رو روی این برگهای بیگناه سیاه مشق میکنم به جهان من اگر آمدی دنیای مرا سپید ورق بزن و باورم کن ای دوست!
خوشحالم که شاخه های سپید کوچکی هستیم که بر تنه ی تنومند درخت شعر فارسی روییدیم!
جهان به بودن خود عادت داشت
درخت
فکر خیابان بود
ومن اسیر زنی که
در من راه می رفت!!
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY